خرید بک لینک

بی راهه ی بی 1

مانند کودکی که ترسیده سرم را زیر پتو بردم .فکرش را هم نمی کردم تا این حد ضعیف ،باشم .مانند یچه ها به این فکر میکردم اگر آن گرگ وارد خانه شود!!

ترسم دوبرار ،شد.

او چگونه میتواند به این راحتی بخوابد .صدایه زوزه نزدیک تر شد .

قلب من در از ترس در دهانم آمد،

سهیل بیدارشو .من میترسم.....

خارج از خانه ،کولاک شده بود.

همینکه موتور یخچال به کار افتاد .از صدایش بیشتر حراس کردم .جیغ خفیفی از گلویم خارج شد.

رویه تشکم سیخ نشستم.

از خواب پرید ...

دستم را روی قلبم قرار دادم .

+چیزی شده ؟؟

با بغضو ترس گفتم :

—من واقعا میترسم .گوش کن میشنوی صدایه گرگه

+خوبی؟

—نه

کنار پتویش را بالا گرفت

+کنارم میخوابی

سرم را تکان دادم

+پاشو بیا

با تردید به سمتش رفتم دراز کشیدم

لبم را ،به دندان گرفتم.

ترس هیچ حسی برایم نگذاشته بود.

فقط میخواستم به او پناه ببرم .

سرم را روی بالشتش گذاشتم او پتو را رویم کشید .

از ،سرما بود،از خجالت بود ،یا از ترس .را نمیدانم اما بدنم مانند بید میلرزید.

تشک عرضش کم بود.

او بر رویه شانه خوابید

+نترس .من اینجام .

دستش را زیر سرم .سُر داد.

سرم رویه بازویش قرار گرفت .به سمتش برگشتم .قلبم آرام گرفته بود .هردویمان سکوت کرده بودیم.

دیگر نمی ترسیدم. آرام گرفته بودم .آن کودک ترسو رفته بود .

حال هانایی است که سهیل را دارد.

+راحتی

چیزی نگفتم .خجالت کشیدم.

بی اراده سرم را در سینه اش پنهان کردم.

او مرا در آغوشش جای داد.

چه شیرین بود آن بوسه ی ریزی که بر،رویه موهایم.نشاند.

پلک هایم سنگین شد خواب مهمان چشم هایم شد....

..............................................

به جای خالی اش نگاه کردم .چه زود بیدار شده بود .حس اینکه آن تُشک نرم وگرم را رها کنم نداشتم.

اما فضولیم گُل کرده بود .همین که پتو را کنار زدم .صدایی از پشت بام آمد.

لبخند بر لبهایم نشست.

فدایش شوم.برای انداختن برف های بام از خوابش زده بود .با بی میلی دل از آن گرمایه لذت بخش کندم.

داخل سرویس شدم .صورتم راشستم به چشم های سرخ پُف کرده ام نگاه،کردم.

شانه ای بالا انداختم.

کنار پنجره رفتم آسمان،هنوز هم دل از آن ابر های ،تیره نکنده بود.

پرده را کنار زدم تا خانه ام از همان روشنایی کم بی نصیب نماند .

خانه را مرتب کردم .صدای پارو سمفونی .باحالی برای شروع روز شاید نباشد .

اما وقتی عامل این صدا ی گوش خراش سهیل باشد .پس من صدای پارو روی پشت بام را از هرچه آهنگ در این دنیا هست بیشتر دوست دارم.!!!

سفره ی صبحانه را آماده کردم .که داخل خانه شد .صورتش از سرما ،سرخ شده بود .

—خسته نباشی

+سلامت باشی

دست هایش را بهم کشاندو کنار بخاری جای گرفت .

.......

+تمام راها بسته شده

—قرار بود جایی بری

+نه ولی قراربود احمد چیز میزایی بیاره

—خیلی مهم بودن

+شاید

—از اینجا تا شهر خیلی دوره

+از شهر که آره ولی پایین تر اینجا یه روستاس

ابرویی بالا انداختم .

.صبحانه را کنار هم خوردیم .سفره راجمع ،کردم.

.

حوصله ام سر آمده بود .سهیل هم دست کمی،از من نداشت ..

این را از نگاه های کلافه اش به درو دیوار میفهمیدم.

میترسیدم این شرایط من راهم برایش خسته کننده کند .

در این هوا قدم زدن هم ممکن نبود.

میتوانستم چه کار ی را انجام دهم که اورا از این حالو هوا خارج کنم؟؟

دنبال یک سوال در هزارتویه

ذهنم بودم تا اورا .به حرف بگیرم .بلاخره چیزی به ذهنم رسید.

—سهیل قراره اینجا به چه کاری مشغول بشی.

+نمیدونم

یعنی حوصله حرف زدن هم ندارم .شانه هایم آویزان شد .

به دیوار تکیه زدم.بعد پاهایم را دراز کردم.اوکه تمایل حرف زدن ندارد .پس همان بهتر لال شوم .

همیشه بهتربود ،در هردقیقه هزار پیامک را ردو بَدل میکردیم.هزاران حرف برای گفتن داشتیم.

اماااااا

الان ساعت ها کنار هم هستیم .دریغ از کلمه ای

حتما تمام حرف هایمان را در همان پیامک ها ،تمام کرده ایم .

همان جا آنهارا جا گذاشته ایم که دیگر.سخنی برای گفتن باقی نمانده.

نگاهش کردم که مشغول کندن موهای ساق دستش بود .عادتش بود .بیکار که میشد به جان آن فلک زده ها می افتادو.

از ریشه، درشان می آورد.

یاد دیشب خون رابه صورتم ،دَواند.

باورم نمیشدکه در آغوشش خوابیده بودم.ولی چرا گرمایش را به خاطر ندارم.

اصلا چه حسی آن موقع ،داشتم.

گیجو سردرگم .درپی یک حس از هم آغوشی بودم .اما دریغ

انگار همچی را همان جا روی تشک از یاد برده ام.

لعنت به هرچه ترس .که بالاترین رویایم را برباد فنا داد.

دستی جلویه صورتم تکان خورد.و مرا از افکارم بیرون کشید.

متعجب به سهیل چشم دوختم.

+این روزا زیاد میری تو فکر .کشتیات غرق شده؟؟؟

کنارم نشست و پاهایش را دراز کرد.

—نه فقط حوصلم سر ،اومده

+خب هَمِش بزن

پای روی پایش انداخت

—چیو

اخمش جایش را داد به لبخندی که جان از کفم برد.

+حوصلتو دیگه خانوم

چشم هایم را در حدقه چرخاندم .یکباره پی به حرفش بردم .با ضرب به سمتش برگشتم.—که ؟همش بزنم؟؟

با صدایه بلند خندید.باعشق نگاهش کردم.

+عاشق همین خنگ بازیاتم

خنده ام رابلعیدم .من خنگ بودم؟

واقعا من در نطرش خنگم.؟

اما من فکرمیکردم باهوش ترین دختر برایش هستم.

ولی حرفی نزدم .شکایت نکردم که چرا خنگ بودنم را به رخ کشید.

+هانا تو از تاریکی میترسی؟

واویلاااان خنگ که هستم! اگر اعتراف میکردم که اورا پشیمان میکردم از همه چیز .

—ن.........نه نمیترسم

بعد هم خنده ی مسخره ای کردم

—مگه تاریکی ترس داره

چشمکی حواله ام کرد

+خانوووووم ...بُلُف؟؟؟

دیگر بدتر الان دروغگو هم شناخته میشوم .همان بهتر ترسو باشم .تا درغگو .بلف زن

کنار شقیقه ام را خاراندم

—خب یکم

بع با انگشت .اشاره و شصت .مقدار کوچکی نشان دادم .

سرش را کج کرد .چشمک دوباره ای زد.همان اندازه را نشان داد.حالت سوالی نگاهم کرد

شصتو .انگشت اشاره ام را کمی بیشتر باز کردم

—خب ....انقددد

خنده اش گرفته بود دستم را گرفتو بوسه ی کوچکی روی انگشتانم نشاند

گونه هایم سرخ شدو چشم هایم گرد.

خنده اش بیشتر شد .دستم را کشید .کخ در آغوشش فرو رفتم .

کر شدم .لال شدم .البته فلج .نفس هایم در آستانیه بند آمدن بود.

نفس عمیقی کشیدم .ای قلب لامصبم .وقت گیر آورده بود .خب آرام تر .استخوان های سینه ام درد گرفت!!!

مانند تشنه ای که به آب رسیده عطرش را با عطش.به ریه هایم فرستادم.

به معنایه واقعی باید بگویم (منو این همه خوشبختی .محاله)

+از امشب ..سرشب تمام لامپا خاموشه

متعجب البته با کمی خجالت گفتم.—چرا

+چون «چ»چسبیده به «را»

بعد مرموز خندید

سر به زیر از آغوشش خارج شدم خود را الکی در آشپزخانه مشغول کردم.

............................................

مشغول جوییدن پوست لبم بودم..

دوباره وصد باره .به ساعت مچی ام نگاه کردم..شد چهار ساعت .اوکه گفت نیم ساعته بر میگردد.

پس کجا ماند .پرده را کنار زدم آسمان رنگ باخته بود اما او هنوز نیامده.

اوکه میداند من از تاریکی میترسم .

خودش گفت آسمان تاریک نشده من آمده ام.

کنار بخاری چنباته زدم .دلم برایش تنگ شده....نگرانش هستم...میترسم ....

همه ی این حس ها دست به دست هم داده اند و مرا زجر کُش میکنند .

بی دلیل گریه را سر دادم.

های های گریه ام .فضایه کوچک خانه را پر کرده بود .

من مادرم را میخواهم.دلم برای پدرم تنگ شده ...برای برادررم

آنها مرا دقیقه ای تنها نمی گذاشتند .

همه ی اینها بهانه است ...دلم بهانه ی سهیلم را میگیرد..چرا نیامد ؟؟پس کجا ماند؟؟

دوباره به ساعت نگاه کردم ....بفرما شد پنج ساعتو بیستو سه دقیقه...

من از زمستان .متنفرم .چرا روز هایش کوتاه است و من با شب های طولانی اش دارم زجر میکشم؟؟؟

چرا باید شب ها بینمان بالشتی باشد؟؟

.

چرا اواین روز ها مرا از آغوشش محروم کرده؟؟؟

به همان بالشت نگاه کردم .چقدر از او متنفرم .شب ها او بجای من کنار سهیل میخوابد .

صدایه موتور یخچال مرا از جا پراند .

با صدایه بلند گفتم از این یخچال با آن صدای مزخرفش هم متنفرم....

.

بلاخره صدایه ماشین آمد سریع بلند شدم .پرده را کنار زدم ماشینش را پارک کرد .با دست پر از ماشین خارج شد..

پرده را انداختم .

اشک هایم را پاک کردم..چند ضربه به گونه این زدم تا رنگ بگیرند .دماغم را بالا کشیدم..

تصمیم گرفتم کمی سر سنگین باشم تا بفهمد نباید مرا تک و تنها رها کند. آنهم در این ویرانه!!

در را باز کرد .بدون اینکه به داخل خانه نگاه کند. کیسه های خرید را گذاشت .

+هانا نمیایی کمک ؟

هرچی ریسیدم...پنبه شد!«»

خب هانای احمق چرا بُلُف می آیی .وقتی برای صدایش جان میدهی .تا به در خانه رسیدم.او با چند کیسه ی خرید دیگر رسید.

بگویم که دیر کرده.بگویم که مردم و زنده شدم.؟؟تا آمده

بیخیال همین که سالم آمده می ارزد به تمام نگرانی هایم.

—سلام .

سرش را بالا آورد.چشم هایش متورم خمار شده بود.

+سلام قناری

بعد در را پشت سرش بست .چند کیسه را برداشتم .بقیه راهم او برداشت.تا آشپز خانه آورد.

پس برایه خرید رفته بود.

خب چرا مرا با خود نبرد.؟

مگر ........

اما بازهم چیزی نگفتم.

مَرد من هرچه صلاح است را انجام میدهد.

چشم های دردمندش مرا نگران کرد.

—خوبی؟؟

لبخد زورکی زد

+خوب که نه میگرنم عود کرده

آه از نهادم بلند شد.

+میشه بخوابیم

—گرسنه نیستی؟

+نع فقط لامپارو خاموش کن

تشکش را پهن کردم...دراز کشید ....مسکنی برایش همراه آب آوردم...قرص را خورد.دوباره دراز کشید با همان لباس های بیرونش.

برق هارا خاموش کردم

+پس خودت چرا نمیخوابی.؟

«مگر خواب به چشم هایم می آید .»

پتورا رویش کشیدم.—تو بخواب.

مثل اینکه بی حوصله تر ازاین .حرف هابود.بدون حرفی ساق دستش را رویه پیشانی اش گذاشت.

حالم گرفته تر شد.یادم باشد این شب را جزء بدترین شب هایم ،قرار بدهم.

.

برچسب: نویسنده: پارسا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 27 دی 1401 ساعت: 19:18

صفحه بندی