خرید بک لینک

در آن تاریکی که برای من وهم انگیز بود .بالای سرش نشستم .

بعد از کمی این دستو آن دست کردن .دل را به دریا زدم.شروع کردم به ماساژ دادن،شقیقه هایش .

سکوتش.را به پای رضایت ا ز این کار گذاشتم.

خانم جانم میگفت .واسه درد هفت بار خواندن سوره ی حمد معجزه میکند.

هفت بار که چه عرض کنم.من صد دفعه سوره را خواندم

شده بودم مانند جادوگرهای ،وِرد ،خوان!!

.

.

نفس های منظمش خبر از خواب عمیق میداد.

پاهای به خواب رفته ام را تکان دادم .

دلخوری هایم پرکشیده بود .چشم های درد ناکم را بازو بست کردم در آن تاریکی چیزی را ندیدم.جز همان رنگ سرخ بخاری.

پتویم را برداشتم.روی زمین خلاف سهیل سرم را روی بالشتش گذاشتم.

سرم را چرخاندم.نفسم به لاله ی گوشش میخورد.

عطر موهایش را با تمام وجود کشیدم.

قطره اشک سمج کنار چشم را با انگشت گرفتم.

سرم را برگرداندم.چشم هایم رابستم

.

.

.........

باز هم چشم باز کردم.او نبود.

سرجایم نشستم.اعصابم متشنج بود.

آخ سهیل

سهیییل

دهان باز کردم.تا با فریاد نامش را بگویم.

در سرویس باز شد حوله به دست خارج شد.

شرمنده از افکار بی جایم.سر افکندم.

—صبح بخیر.

+ظهر بخیر بانو.فکر نمیکنی آقای خونه گرسنس

سرم را باضرب بلند کردم.به ساعت نگاه کردم.چشم هایم را تنگ کردم

ساعت هشتو پانزده دقیقه صبح بود.

—که ظهره

به آشپزخانه رفت

+حالا هرچی .شکم خالی که ظهرو صبح حالیش نیست.

.بعد تاپ تاپ روی شکمش زد.

+نگاه صداش تو خالیه .باید توپ توپ صداکنه .

به حرکاتش خندیدم

تاکمر در یخچال فرو رفته بود.

—چی میخوایی اون تو؟؟

هنوز درهمان حالت بود.

+میخوام امروز خودم واسه خانومم صبحانه حاظر کنم مگه بده.

ذوق کردم.نیشم شل شد.

در دل قربان صدقه اش رفتم.

پتویم را تا زدم جمع کردم .

.

دستو صورتم راشستم.

مانند همیشه در آینه نگاهی به خود انداختم.

باید فکری .به حال این ابروها .صورت پر مویم بکنم.

چهره ی دختران دبیرستانی را کرده ام.

.نفسم را آه مانند سردادم .از سرویس خارج شدم.

سفره را پهن کرده بود..مشغول ریختن چای در فنجان ها بود .

همان جا ایستادم نظاره گر کارهایش شدم.

به جان جانانم این کارها نمی آید اوفقط باید آقایی کند.

+بیا قناری آبو دونت بدم.چاق بشی.چله بشی.

—حالا چرا تو این همه پرنده قناری؟

کنار سفره نشستم.لقمه ای گرفت به سمتم گرفت.لقمه را گرفتم.

+خب چی بگم .؟مرغ خوبه؟

جغد چی؟بوقلمون؟کلاغ؟شترمرغ؟کرکس؟خفاش؟

خنده همراه جیغم فضایه خانه را پرکرد

—سهیل تورو خداااا

حرکاتی که انجام میداد خنده ام را تشدید میکرد.

+انتخاب باشما بانو چی بگم بهت ؟

دست هابم را تسلیم وار بالا بردم

—همون قناری

چشمکی حواله ام کرد

+صبحانه تو بخور

.......

درحال جمع کردن سفره بودم.

+هانا

سوالی نگاهش کردم.

بعد از ظهر میریم واسه خرید .

—تو که دیشب خرید کردی

+اون خرید نه .واسه تو بریم خرید.

نمیدانم چرا خجالت کشیدم.!!

به آشپزخانه رفتم با دیدن کیسه های خرید،دیشبش.باز داغ دلم تازه شد.

چه شب بدی بود..

به تک تکشان نگاه کردم.وآنهارا سرجایشان جای دادم.

مشغول تاردن پلاستیک های خالی شدم.

کاری که همیشه مادرم انجام میداد.

خانه داری اش زبان زد همه بود .

مادر همیشه نگرانم.

حتما در این چند هفته آنقدر خودخوری کرده است که ....

اصلا نمیدانم.

دختر یکی یکدانه اش از خانه فرار کرده است.....او چگونه غم این را میخواهد روی قلبش هموار کند

دستی به صورتم کشیدم .سرم را چند مرتبه به طرفین .تکان دادم بلکه افکارم .از سرم برود.

.......................................

.

.

به اطرافم نگاه کردم .هموز هم ردی .لز برف هفته ی پیش .رویه زمین دیده میشد..

اطرافمان پر از موه بود .درختان تنومدی که پرا کنده بودند.

ماشین تکان محکمی خورد .سهیل سریع یک دستش را به فرمان گرفت .با دست دیگرش شانه ام را گرفت که شیشه برخورد نکنم.

—چی شد.؟

+سنگو ندیدم

بعد با خنده گفت

+کورشده منو ندید .

—کی؟

+سنگ دیگه.

با خنده سرم را تکان دادم.

جاده ی خاکی تمام شد به آسفالت .رسیدیم.

میدانستم که سهیل دو سال سربازی اش را در کردستان سپری کرده .

دوسالی که هر روزش ،برایم صد سال بود.

+باز تو رفتی تو فکر.

—اوهوم.

+فکر چی حالا.

+دوسال سربازیت.

چشم های متعحبش را به صورتم دوخت

+سربازیه من.

خجالت کشیدم.که بگویم چقدر برایم سخت بود.سخت گذشت .

—فکره دیگه یهویی به یه چیزایی فکر میکنی.

+الَلَکی...احیانا اینجوری نمیخوندی

سینه قبرستون بشورم .اونکسیوکه سربازیو بنا کرد.تورو از من منو از تو جدا کرد.

خنده ام شدت گرفت.

+دیدی از ته دلت خوندم.

.

.

................

مانتویه فیلی رنگی انتخاب کردم.

.

در آیینه ی اتاق پرو نگاهی به خود انداختم..

به قول مادرم ازآن لباس هایی است که در تن آدم میرقصد.

مانتو را در آوردم مانتویه پاییزه خودم را پوشیدم.

وقتی خارج شدم.پالتویه سفید رنگی در دست سهیل دیدم.

+اینم بپوش.

همانجا رویه ی مانتویم پوشیدمش.

جنس چرمش را دوست داشتم.

خوش دوخت و زیبا بود.

+مانکن کی بودی

تا بنا گوش سرخ شدم.

.

.

با دست پر به سمت ماشین حرکت کردیم.

باید بگویم که سهیل هیچ چیز برایم .کم .نگذاشت،.حتی به اعتراض هایم موقع خرید بعضی چیزها توجه نمیکرد..

باد سردی تنم را به لرز انداخته بود سریع ئاخل ماشین شدم.

سهیل هم بعد از قرار دادن خرید ها.

به صندلی عقب .پشت فرمان جای .گرفت.

.

.

بعد از گذشت چند خیابان ماشین را نگه داشت

.

+تو ماشین بشین الان میام.

سری تکان دادم.

پیاده شد به آن سمت خیابان رفت.داخل ماشینی نشست

دقیق به ماشین نگاه کردم.اما شیشه های دودی اش چیزی را نشان نمیداد

کنجکاو شده بودم .

.

.

از ماشین پیاده شد.توجه ام جلب پاکت دستش شد .با سرعت خود را به ماشین .رساند .

.

+خب بریم.قناری.

هنوز نگاهم به آن پاکت بود.

.

ترمز دستی را خواباند.

+احمد بود.سفارشی دستش داشتم.

—سفارش؟؟

همانطور که حواسش پی رانندگی اش بود.از داخل پاکت کارتن گوشی بیرون کشید.

+بهش گفته بودم به نام خودش واسم گوشی. خط بگیره.

حس کنجکاوی ام فروکشید.

—مبارکت باشه

+ممنونم باانو.

مشغول بازی کردن با ناخن هایم شدم

.

.

دوباره ماشین متوقف شد .

به سهیل نگاهی انداختم .

—دوباره کاری پیش اومده؟

+چجورممممم

—چی؟؟

+یه لولو آوردم .تحویل اون سالن بدم .هلوو تحویل بگیرم.

متوجه منظورش نشدم .

رَد نگاه و دستش را با چشم دنبال کردم تا چشمم خورد به سالن زیبایی

خنده ام گرفت

با طمانینه به سمتش برگشتم .

دستهایش را به حالت تسلیم بالا گرفت .

+اشتباه کردم .خب؟ یه جیگر تحویل میدم .جیگرتر تحویل میگیرم . حَلِه؟؟

با خنده گفتم .

—خیلیم دلت بخواد...

+غلط کرده نخواد.

وقتی نگاه پرتردیم را دید

+همسر احمد اینجا کار میکنه به احمد سپردم بهش بگه .هماهنگه.

پیاده شدم.

—منتظر میمونی؟؟؟

+حرفا میزنی هانا خانووم

کارت عابری سمتم گرفت .

+اینم کارت مرمزشم....

در ماشین را بستم ..

به سمت رفتم...

+قنااااریی

با صدایش برگستم

—جانمم

+گفتم جیگر .باز .جیگر کلاه قرمزی نشی.

با حرس گفتم

—سهیل

با خنده سوار شد .

جیگری نشانت بدم...

داخل سالن شدم.

دختر جوانی به پیشوازم آمد .

«دختر»:هااانا خانوم؟؟

پس همسر احمد بود.

«بهار»:خیلی تغییر کردی

—اینو ممنون شمام

«بهار»:کاری نکردم.

صدایه لحجه دارش را دوست داشتم

«بهار»:موهاتو رنگ میزنی

به موهای بلند بافته شده ام نگاه کردم.

رنگ خرمایی شان را دوست داشتم

—نه

«بهار»:هرجور میلته

شالم را پوشیدم

—چقدر تقدیم کنم.

«بهار»:این چه حرفیه.اصلا حرفشم نزن

—خیلی ممنون .لطف دارین.اینجوری راحت نیستم.

.

با اسرار فراوان مبلغ را پرداختم.

.

شوق این را داشتم ،که سهیل مرا با این چهره ببیند.چه واکنشی.نشان میدهد،.

.

بعد از خداحافظی از بهاراز سالن ،خارج شدم.به سمت ماشین حرکت .کردم.

در را باز کردم .نشستم.

.

به سمتم برگشت.

کمی نگاهم کرد.

+اشتباه گرفتین.خانوم.

.

میدانستم میخواهد دوباره سر به سرم .بگذارد.

.

.

دوباره نگاهم کردم.آنقدر جدی برخورد ،کرد.که باخود گفتم.نکند واقعا مرا نشناخته.

+عه .هانا تویی...بابا ایول چه مییییکند.این اصلاح.

—سهیل ؟؟باز شروع نکن.

.

.

+گناه کردی هانا

متعجب نگاهش کردم

—چه گناهی

+ریش سُنت پیامبر بود..حداقل یه ته ریش میذاشتی.

کیفم را به شانه اش زدم.

شلیک خنده اش به آسمان رفت

—واقعا که؟

.

+زیبا بود زیباتر شدی قناری

پشت چشمی نازک کردم.

+شوخی بود ناراحت نشو.

(من که از تو ناراحت نمیشوم جانم.)

.

.....

........

........................................

.

+هانا حاظری ؟

نگاه دوباره ای به آیینه کوچک حمام انداختم.

آرایش ملیحی بر چهره ام نشانده بودم

دیگر خبری از آن،دخترک دبیرستانی نبود

از سرویس بیرون،آمدم.

نگاهی به پوششم انداختم

.

همان پالتویه چرم سفید .همراه شلوار جین. مشکی .شال بافت مشکی

نیم بوت های مشکی ام را پوشیدم.کیفم را برداشتم.

لامپ هارا خاموش کردم..

از خانه خارج شدم.

مرد جذابم.منتظر کنار ماشین ایستاده بود.

آسمان تیره شده بود .همان شب های زود هنگام زمستان.

لبخندی به چهرش پاشیدم.

+بودین حالا عجله ای نیست.

به سمتش قدم برداشتم.

—خیلی معطل شدی؟

بعد نگاه خریدارانه ای نثارم کرد.

+تا باشه از این معطلی ها

سر افکندم..عادت به تعریف هایش را نداشتم

+دختر تو کار دیگه ای به جز .سرخو سفید شدن.یاد نداری

در دل گفتم «چرا اما روی انجام دادن ندارم

سرم را بالا گرفت.نگاهی به عمق چشم هایم انداخت

که تا مغز استخوانم .داغ شد

در حالو هوایه چشم های قهوه ای اش که تاریکی آسمان تیره تر آنهارا نشان میداد

لبهایم داغ شد..

شُک زده به سهیلی که چشم هایش بسته .لب هایم را اسیر کرده بود.

هیچ حرکتی نتوانستم .انجام دهم

سرش را عقب کشاند

بزاغ دهانم را فرو فرستادم

با خجالت گونه های گلگون.سر افکندم..نبضم تند شده بود

در حجم آغوشش فرو رفتم

+نمیدونم.دارم کار درستی انجام میدم یانه ؟اما هانا منم مَردم.بغضی وقتا نمیتونم خودمو کنترل کنم.تو ببخش .خب؟ناراحت نشو

حس شیرین حرف هایش کامم را شیرین کرد..زبانم قفل شد .مرا بیشتر به خود فشرد

رهایم کردو.سوار ماشین شد.

لبخندم را بلعییدم.

سوار شد

شهد شیرین لبهایش مُهر شد بر لبهایم

امشب احمد دوست سهیل مارا دعوت کرده بود

سکوت ماشین را در بر گرفته بود

من که هنوز در همان چند دقیقه پیش بودم.شهیل را نمیدانم

زیرچشمی نگاهش کردم

کنی قربان صدقه ی نیم رخش در دل رفتم

چهره اش عادی.حداقل من اینگونه برداشتم

سهیل برایم.چه اولین های لذت بخشی .رقم میزد...

حدود دو ساعت طی کردن،مسیر

که نه کلامی او گفت .نه کلامی من

روبه رویه ی در خانه ای ایستاده بودیم

نمای اجاری دیوار ها .زندگی عادی را نشان میداد

سهیل با سوییچ ماشین .چند ضربه به در زد .کنارش قرار گرفتم

مهربان نگاهم کرد.دستم را گرفت.در باز شد .

مرد درشت هیکل نمایان شد.اول از همه چیز آن سیبیل های پر پشتش که هیبت مردانه اش را دوبرابر کرده بود.به چشمم خورد

با سهیل دست داد خوشو بش کرد

با من هم با لحجه ی زیبایش.احوالپرسی کرد

بعد هردویمان را دعوت به خانه کرد

شانه به شانه ی سهیل وارد حیاط بزرگشان که پر از درختان بی شاهو برک بود شدیم

ساختمان دوطبقه ای که طبقه ب بالا نیمه ساخت بود

«احمد»:بفرمایین ..خیلی خوش اومدین .بفر ما تو زن داداش

کفش هایم را در آوردم.

بهار به استقبالمان آمد..

در آن لباس سنتی کردی .که رنگ سبز زیباتر از .دیدار اول بود

احوال پرسی گرمی با هردویمان ک

..رد...............................م................»..

.ن.

،

برچسب: نویسنده: پارسا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 27 دی 1401 ساعت: 19:18

صفحه بندی