بی راهه ی بی پایانمانند کودکی که ترسیده سرم را زیر پتو بردم .فکرش را هم نمی کردم تا این حد ضعیف ،باشم .مانند یچه ها به این فکر میکردم اگر آن گرگ وارد خانه شود!!ترسم دوبرار ،شد.او چگونه میتواند به این راحتی بخوابد .صدایه زوزه نزدیک تر شد .قلب من در از ترس در دهانم آمد،سهیل بیدارشو .من میترسم.....خارج از خانه ،کولاک شده بود.همینکه موتور یخچال به کار افتاد .از صدایش بیشتر حراس کردم .جیغ خفیفی از گلویم خارج شد.رویه تشکم سیخ نشستم.از خواب پرید ...دستم را روی قلبم قرار دادم .+چیزی شده ؟؟با بغضو ترس گفتم :—من واقعا میترسم .گوش کن میشنوی صدایه گرگه+خوبی؟—نه کنار پتویش را بالا گرفت +کنارم میخوابیسرم را تکان دادم +پاشو بیا با تردید به سمتش رفتم دراز کشیدم لبم را ،به دندان گرفتم.ترس هیچ حسی برایم نگذاشته بود.فقط میخواستم به او پناه ببرم .سرم را روی بالشتش گذاشتم او پتو را رویم کشید .از ،سرما بود،از خجالت بود ،یا از ترس .را نمیدانم اما بدنم مانند بید میلرزید.تشک عرضش کم بود. او بر رویه شانه خوابید +نترس .من اینجام .دستش را زیر سرم .سُر داد.سرم رویه بازویش قرار گرفت .به سمتش برگشتم .قلبم آرام گرفته بود .هردویمان سکوت کرده بودیم.دیگر نمی ترسیدم. آرام گرفته بودم .آن کودک ترسو رفته بود .حال هانایی است که سهیل را دارد.+راحتی چیزی نگفتم .خجالت کشیدم.بی اراده سرم را در سینه اش پنهان کردم.او مرا در آغوشش جای داد.چه شیرین بود آن بوسه ی ریزی که بر،رویه موهایم.نشاند.پلک هایم سنگین شد خواب مهمان چشم هایم شد..................................................به جای خالی اش نگاه کردم .چه زود بیدار شده بود .حس اینکه آن تُشک نرم وگرم را رها کنم نداشتم.اما فضولیم گُل کرده بود .همین که پتو را کنار زدم .صدای
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: پارسا طباطبایی
تاريخ: سه
شنبه
27 دی
1401 ساعت: 19:18